|
لبخند اشک حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود
| ||
|
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود ادامه مطلب با در اختیار داشتن رمز امکان پذیر است ./. ((یخ در بهشت جان اگه خواستی ادامه مطلب و ببینی شماره شناسنامه ات رمز اونه )) ادامه مطلب [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 14:47 ] [ دوست قدیمی ]
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:59 ] [ دوست قدیمی ]
تــــو هــــم شــــده ای انقــــلاب زنــــدگــــی مــــن حــــالا هــــر آنچــــه در زنــــدگــــی مــــن اســــت تــــاریــــخ دار شــــده قبــــل از "تــــو" .... بعــــد از "تــــو"....
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 14:34 ] [ دوست قدیمی ]
تاج از فرق فلک برداشتن ، جاودان آن تاج بر سرداشتن : در بهشت آرزو ره یافتن، هر نفس شهدی به ساغر داشتن، روز در انواع نعمت ها و ناز، شب بتی چون ماه در بر داشتن ، صبح از بام جهان چون آفتاب ، روی گیتی را منور داشتن ، شامگه چون ماه رویا آفرین، ناز بر افلاک اختر داشتن، چون صبا در مزرع سبز فلک، بال در بال کبوتر داشتن، حشمت و جاه سلیمانی یافتن، شوکت و فر سکندر داشتن ، تا ابد در اوج قدرت زیستن، ملک هستی را مسخر داشتن، برتو ارزانی که ما را خوش تر است : لذت یک لحظه "مادر" داشتن !
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:57 ] [ دوست قدیمی ]
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت ... جوابش کردم ! دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا ؟ گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم ... منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افکندم و آبش کردم غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شیرین و ... به خوابش کردم دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد بر سر آتش جور تو کبابش کردم زندگی کردن من مُردن تدریجی بود آن چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم ... [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:15 ] [ دوست قدیمی ]
تاریـ ـکـ ـی اتاقـ ـم شکسـ ـته مـی شـ ــود بـ ـا نــ ـوری ضعـ ـیف ... لـ ـرزشی روی میـ ـز کنــ ـار تخـ ـتم میفتـ ـد .. از ایـ ـن صـ ـدا متنفـ ـر بـ ـودم امـ ـا ... چشـ ــم هـایـ ـم را میـ ـمالـ ـم .. new message تا لـ ـود شــود آرزو مـی کنـ ـم ... کـ ـاش تـ ـو بــاشـ ـی ... ... سـ ـکوت مــی کنـ ـم ،آرزوی بــی جـ ـایـی بـ ـود !!
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:56 ] [ دوست قدیمی ]
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:55 ] [ دوست قدیمی ]
هوس کوچ به سرم زده ! شایدم هجرت کنم ، نمیدانم ! از این بی دلی ها خسته شدم... دستانم را به دستان هیچکس نمیسپارم و دردل میکنم با درختان !!! " دیوانگی هم عالمی دارد ..."
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:58 ] [ دوست قدیمی ]
دلگیر نباش !
تقصیر از خودت بود ! دسته کلید علاقه که گم شد ، باید عوض میکردی قفل تمام آرزوها را !
با تشکر از احمد [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:58 ] [ دوست قدیمی ]
گاهی خیال می کنم از من بریده ای بهتر ز من برای دلت بر گزیده ای از خود سؤال می کنم آیا چه کرده ام؟ در فکر فرو میروم، از من چه دیده ای؟ فرصت نمی دهی که کمی در دل کنم گویا از این نمونه مکرر شنیده ای از من عبور می کنی و دم نمی زنی تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای! یک روز می رسد که در آغوشگیرمت... هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای!!! [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 20:12 ] [ دوست قدیمی ]
چقدر دلم برايت تنگ شده
آنقدر که فقط نام زيباي تو در آن جاي مي گيرد
عزيز من ، قلب من
اي کاش مي شد اشک هاي طوفاني ام را قطره قطره جمع کرد
تا تو در درياي غم آلود آن غروب چشمانم را نظاره کني
اي کاش مي شد فقط يک بار
فرياد بزنم
دوستت دارم
و تو صدايم را مي شنيدي
نمي دانم چطور ، کجا و چگونه بايد به تو برسم؟
اي کاش وجود نازنينت پيش رويم بود
و حرف هاي نا گفته ام را مي شنيدی
به راستي که تو اولين عشق راستينم هستي
شايد در گذشته هرگز اينچنين عاشق نشده بودم
اما؛
حال خوب مي دانم که فقط با شنيدن نام زيبايت
چشمانم بي اختيار مي بارد
اي اميد آخرينم
بدان که هر روز ، هر ساعت و هر لحظه
به در گاه آفريدگار تو دعا مي کنم
تا فقط يک بار بتوانم
چشمانم را زنداني نگاهت کنم
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 20:59 ] [ دوست قدیمی ]
چقدر خوشحـال بود شیطــان وقتی سیب را چیدم گمان می کرد فریب داده است مرا! نمی دانست تـــــــــو پرسیده بودی مرا بیشتر دوست داری یا ماندن در بهشـــت را...
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 0:7 ] [ دوست قدیمی ]
هر شو در حُونت مِ میزنم پَر خیالت هیسش دِم داره خَور
هر شو وِ یادت دَم وِ گریوه ری وِ آسمو دعام بیه یَه
خدای بزرگ رب العالمین نگهدارت بو، دِ گَنی زمین
هر چی خوییه وِ کنارت با خدای کریم نگهدارت با
اگر یه روزی زِنسی زمین خدای نکرده دلت بی وِ خین
وِ یادم با که هه هام وِ یادت دِ دس روزگار می کم فریادت
مویم اِ خدا اِ رب جلیل زی تری بیا وِ تم او خلیل
زی تری بیا تا دل نَمرده وا فکر و خیال خواوش نوردَه
زی تری بیا ای دل بی طاقت د ها میمره دِ غم و غصت [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 23:58 ] [ دوست قدیمی ]
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 23:11 ] [ دوست قدیمی ]
مـــرا ببخـش
کــه جــوابــ ســلامــتــ را نــمی دهـــمـ ... [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 20:24 ] [ دوست قدیمی ]
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 10:21 ] [ دوست قدیمی ]
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 20:56 ] [ دوست قدیمی ]
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 20:53 ] [ دوست قدیمی ]
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد پر از مهر بودی پر از نور بودم پر از شوق بودم پراز شور بودی چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم دو آوای تنهای سرگشته بودیم رها در گذرگاه هستی به سوی هم از دورها پرگشودیم چه خوش لحظه هاییکه هم را شنیدیم چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم چه شب ها چه شبها که همراه حافظ درآن کهکشانهای رنگین در آن بی کران های سرشاراز نرگس و نسترن یاس و نسرین ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم تو با آن صفای خدایی تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی از این خاکیان دور بودی من آن مرغ شیدا در آن باغ بالنده در عطرو رویا وان شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی چه مغرور بودم چه مغرور بودم من وتو چه دنیای پهناوری آفریدیم من و تو به سوی افق های نا آشنا پر گشودیم من و تو ندانسته ، دانسته رفتیم و رفتیم و رفتیم چنان شاد و سرخوش ، گرم و پویا که گفتی به سر منزل آرزو ها رسیدیم دریغا ، دریغا ندیدیم که دستی در این آسمان ها چه بر لوح پیشانی ما نوشته است دریغا در آن قصه ها و غزلها نخواندیم که آب و گل عشق با غم سرشته است فریب و فسون جهان را تو کر بودی ای دوست من کور بودم از آن روزها آه عمری گذشته است من و تو دگرگونه گشتیم دنیا دگرگونه گشته است در این روزگاران بی آشنایی در این تیره شب های غمگین
که دیگر ندانی کجایم ندانم کجایی چو با یاد آن روزها می نشینم چو یا د تورا پیش رو می نشانم دل جاودان عاشقم را به دنبال آن روزها میکشانم سرشکی به همراه این بیت ها میفشانم نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت نخستین نگاهی که در جان ما شعله افروخت نخستین کلامی که دلهای مارا به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد پر از مهر بودی پراز نور بودم [ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 13:37 ] [ دوست قدیمی ]
این مثنوی ،حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگنامه ویرانی من است امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یُمن آمدنت جان گرفته ام گفتی غزل بگو غزلم، شور و حال مُرد بعد از تو حس شعر ، فنا شد خیال مُرد گفتم مرو که تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه می نشانیم گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد برچشم باز ، فرصت دیدن نمی دهد وقتی نقاب ، محور یکرنگ بودن است معیار مهر ورزیمان ، سنگ بودن است دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است اصلاَ کدام احمق از این عشق راضی است این عشق نیست ، فاجعه قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است حالا به حرفهای غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوبِ تو را بد شنیده ام حق با تو بود ، از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم ، که خسته ام بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارند با رفیق من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند تا این برادران ریاکار زنده اند این گرگ سیرتانِ جفاکار زنده اند یعقوب درد می کشد و کور می شود یوسف همیشه وصله ناجور می شود اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند منصور را هرآینه بر دار می زنند اینجا کسی برای کسی ، کس نمی شود حتی عقاب در خور کرکس نمی شود جایی که سهم مرگ بجز تازیانه نیست حق با تو بود ، ماندنمان عاقلانه نیست ما می رویم چون دلمان جای دیگر است ما می رویم ، هر که بماند ، مخیّر است ما می رویم ، گرچه زِ الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاکِ مسلمان ابوذر است ما می رویم ، مقصدمان نامشخص است هر جا رویم بی شک ازاین شهر بهتر است از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ ، با سگ گله برادر است ما می رویم ، ماندنِ با درد فاجعه است در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است دیریست رفته اند امیران قافله ما مانده ایم ، قافله پیرانِ قافله اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست باید شتاب کرد ، مجالِ درنگ نیست بر درب آفتاب پی باج می رویم ما هم بدون بال به معراج می رویم
[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 12:58 ] [ دوست قدیمی ]
مے گویند پرخاشگر شده ام! نه ، فقط هرڪس ڪ ِ لحظه یاد تو را از ذهنم بگیرد گیرم با یڪ عطسه ے معمولے نمے توانم سر بـ ِ تنش بگذارم! می گویند خواب ندارم نه!فقط منتظر تـُ ام می ترسم چشم روے هم بگذارم و بیایے! چیزیم نیست ... ! در عوض ، موسیقے آرام گوش مے دهم! قرص هایم را دوبرابر مے خورم! و رگ خوابت را نوازش مے کنم! اصلا ً اتفاق عجیبے نیفتاده! فقط انگار سرم بلایے دارد مے آید ... [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 23:4 ] [ دوست قدیمی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||