تبليغاتX
لبخند اشک

قالب پرشین بلاگ


لبخند اشک
حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود

تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

ادامه مطلب با در اختیار داشتن رمز امکان پذیر است ./.

((یخ در بهشت جان اگه خواستی ادامه مطلب و ببینی شماره شناسنامه ات رمز اونه ))


ادامه مطلب
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 14:47 ] [ دوست قدیمی ]
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:59 ] [ دوست قدیمی ]
تــــو هــــم شــــده ای انقــــلاب زنــــدگــــی مــــن

حــــالا هــــر آنچــــه در زنــــدگــــی مــــن اســــت تــــاریــــخ دار شــــده

قبــــل از "تــــو" ....

بعــــد از "تــــو"....

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 14:34 ] [ دوست قدیمی ]

تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج بر سرداشتن :

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:57 ] [ دوست قدیمی ]

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت ... جوابش کردم !

دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا ؟

گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم ...

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و ... به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مُردن تدریجی بود

آن چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم ...

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:15 ] [ دوست قدیمی ]
تاریـ ـکـ ـی اتاقـ ـم شکسـ ـته مـی شـ ــود بـ ـا نــ ـوری ضعـ ـیف ...

لـ ـرزشی روی میـ ـز کنــ ـار تخـ ـتم میفتـ ـد ..

از ایـ ـن صـ ـدا متنفـ ـر بـ ـودم امـ ـا ...


چشـ ــم هـایـ ـم را میـ ـمالـ ـم ..

new message

تا لـ ـود شــود آرزو مـی کنـ ـم ... کـ ـاش تـ ـو بــاشـ ـی ...

...

سـ ـکوت مــی کنـ ـم ،آرزوی بــی جـ ـایـی بـ ـود !!

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:56 ] [ دوست قدیمی ]
روزی هـ ــزار بآر بایـ ــد برای دوستانم توضیح بدهم،


که در دنیـ ــای بیرون از شعرهـ ـآیم،


پای هیچ عشقی وسط نیستـــ،


بـ ـآور که نمی کُننـ ــد،


جان تـــو رآ قسمـ میخورم!!!
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:55 ] [ دوست قدیمی ]

هوس کوچ به سرم زده !

شایدم هجرت کنم ، نمیدانم ! از این بی دلی ها خسته شدم...

دستانم را به دستان هیچکس نمیسپارم

و دردل میکنم با درختان !!!

" دیوانگی هم عالمی دارد ..."

 

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:58 ] [ دوست قدیمی ]
دلگیر نباش !

تقصیر از خودت بود !

دسته کلید علاقه که گم شد ، باید عوض میکردی قفل تمام آرزوها را !

با تشکر از احمد

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:58 ] [ دوست قدیمی ]
گاهی خیال می کنم از من بریده ای

بهتر ز من برای دلت بر گزیده ای

از خود سؤال می کنم آیا چه کرده ام؟

در فکر فرو میروم، از من چه دیده ای؟

فرصت نمی دهی که کمی در دل کنم

گویا از این نمونه مکرر شنیده ای

از من عبور می کنی و دم نمی زنی

تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای!

یک روز می رسد که در آغوشگیرمت...

هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای!!!
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 20:12 ] [ دوست قدیمی ]
چقدر دلم برايت تنگ شده
آنقدر که فقط نام زيباي تو در آن جاي مي گيرد
عزيز من ، قلب من
اي کاش مي شد اشک هاي طوفاني ام را قطره قطره جمع کرد
تا تو در درياي غم آلود آن غروب چشمانم را نظاره کني
اي کاش مي شد فقط يک بار
فرياد بزنم
دوستت دارم
و تو صدايم را مي شنيدي
نمي دانم چطور ، کجا و چگونه بايد به تو برسم؟
اي کاش وجود نازنينت پيش رويم بود
و حرف هاي نا گفته ام را مي شنيدی
به راستي که تو اولين عشق راستينم هستي
شايد در گذشته هرگز اينچنين عاشق نشده بودم
اما؛
حال خوب مي دانم که فقط با شنيدن نام زيبايت
چشمانم بي اختيار مي بارد
اي اميد آخرينم
بدان که هر روز ، هر ساعت و هر لحظه
به در گاه آفريدگار تو دعا مي کنم
تا فقط يک بار بتوانم
چشمانم را زنداني نگاهت کنم 

 

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 20:59 ] [ دوست قدیمی ]
چقدر خوشحـال بود شیطــان

وقتی سیب را چیدم

گمان می کرد فریب داده است مرا!

نمی دانست تـــــــــو پرسیده بودی

مرا بیشتر دوست داری

یا ماندن در بهشـــت را...

 

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 0:7 ] [ دوست قدیمی ]

هر شو در حُونت  مِ میزنم پَر

خیالت هیسش دِم داره خَور

 

هر شو وِ یادت دَم وِ گریوه

ری وِ آسمو دعام بیه یَه

 

خدای بزرگ رب العالمین

نگهدارت بو، دِ گَنی زمین

 

هر چی خوییه وِ کنارت با 

خدای کریم نگهدارت با

 

اگر یه روزی زِنسی زمین

خدای نکرده دلت بی وِ خین

  

وِ یادم با که هه هام وِ یادت

دِ دس روزگار می کم فریادت

 

مویم اِ خدا اِ رب جلیل 

زی تری بیا وِ تم او خلیل

 

زی تری بیا تا دل نَمرده

وا فکر و خیال خواوش نوردَه

 

زی تری بیا ای دل بی طاقت

د ها میمره دِ غم و غصت

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 23:58 ] [ دوست قدیمی ]
آفتاب پرستِ بی شرمیست روزگار؛
روزهایِ بی تو را

چنان ماهرانه رنگ عوض می کند

که گاه باورم می شود

بهار را !

...

[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 23:11 ] [ دوست قدیمی ]
هــرگــاه صـدای جـدیـدیــ سـلام مـی کنـد

 
تپــش قــلب مــی گیــرمـ !

مــن دیگــر کشـش خــدا حــافظــی نــدارمـ
 
...
 
مـــرا ببخـش

کــه جــوابــ ســلامــتــ را نــمی دهـــمـ ...
[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 20:24 ] [ دوست قدیمی ]
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 10:21 ] [ دوست قدیمی ]
می رسد روزی که تو تنها بمانی
و منتظر اشاره ای
حرفی
سخنی
از من!
...
نه؟

می رسد روزی که هیچ کس نباشد ،
جز من!

مرا ببخش!
اما من به تلافی این روزهایی که رسماً دقّم دادی،
آن روزها تنهایت خواهم گذاشت!
باشد؟
اجازه هست؟!

اما نه...
من مگر می توانم مثل تو سنگ باشم
بی معرفتِ عزیزِ من....؟
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 20:56 ] [ دوست قدیمی ]
در روزهایی که دلم شکسته بود

یاد حرفهای "پدر ژپتو" افتادم که میگفت:

پینوکیو !
...
چوبی بمان...
آدم ها سنگی اند...
دنیایشان قشنگ نیست...
 
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 20:53 ] [ دوست قدیمی ]

 نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دلهای ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد

و به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

پر از شوق بودم

پراز شور بودی

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم

و رازی نهفتیم

چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را

به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم

دو آوای تنهای سرگشته بودیم

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پرگشودیم

چه خوش لحظه هاییکه هم را شنیدیم

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق

چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم

چه شب ها چه شبها که همراه حافظ

درآن کهکشانهای رنگین

در آن بی کران های سرشاراز نرگس و نسترن

یاس و نسرین

ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطرو رویا

وان شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی

چه مغرور بودم

چه مغرور بودم

من وتو چه دنیای پهناوری آفریدیم

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر گشودیم

من و تو ندانسته ، دانسته رفتیم و رفتیم و رفتیم

چنان شاد و سرخوش ، گرم و پویا

که گفتی به سر منزل آرزو ها رسیدیم

دریغا ، دریغا ندیدیم که دستی در این آسمان ها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته است

دریغا در آن قصه ها و غزلها نخواندیم

که آب و گل عشق با غم سرشته است

فریب و فسون جهان را تو کر بودی ای دوست

من کور بودم

از آن روزها آه عمری گذشته است

من و تو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته است

در این روزگاران بی آشنایی

در این تیره شب های غمگین

که دیگر ندانی کجایم ندانم کجایی

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یا د تورا پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را به دنبال آن روزها میکشانم

سرشکی به همراه این بیت ها میفشانم

نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت

نخستین نگاهی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دلهای مارا به بوی خوش آشنایی سپرد

و به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پراز نور بودم

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 13:37 ] [ دوست قدیمی ]
این مثنوی ،حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یُمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو غزلم، شور و حال مُرد

بعد از تو حس شعر ، فنا شد خیال مُرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

برچشم باز ، فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب ، محور یکرنگ بودن است

معیار مهر ورزیمان ، سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاَ کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست ، فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوبِ تو را بد شنیده ام

حق با تو بود ، از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم ، که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند با رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتانِ جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هرآینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی ، کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرگ بجز تازیانه نیست

حق با تو بود ، ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم ، هر که بماند ، مخیّر است

ما می رویم ، گرچه زِ الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاکِ مسلمان ابوذر است

ما می رویم ، مقصدمان نامشخص است

هر جا رویم بی شک ازاین شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ ، با سگ گله برادر است

ما می رویم ، ماندنِ با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم ، قافله پیرانِ قافله

اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد ، مجالِ درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم

 

[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 12:58 ] [ دوست قدیمی ]

مے گویند پرخاشگر شده ام!

نه ،

فقط هرڪس ڪ ِ لحظه یاد تو را از ذهنم بگیرد

گیرم با یڪ عطسه ے معمولے

نمے توانم سر بـ ِ تنش بگذارم!

می گویند خواب ندارم

نه!فقط منتظر تـُ ام

می ترسم چشم روے هم بگذارم و بیایے!

چیزیم نیست ... !

در عوض ،

موسیقے آرام گوش مے دهم!

قرص هایم را دوبرابر مے خورم!

و رگ خوابت را نوازش مے کنم!

اصلا ً اتفاق عجیبے نیفتاده!

فقط انگار سرم بلایے

دارد مے آید ...

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 23:4 ] [ دوست قدیمی ]

آدم برفي از خحالت آب شد وقتي ديد كودك گرسنه اي به هويچ دماغش زل زده

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 9:39 ] [ دوست قدیمی ]

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلكه نداشتن كسي است كه الفباي دوست داشتن را برايت تكرار كند و تو
 از او رسم محبت بياموزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
... بلكه گذاشتن سدي در برابر رودي است كه از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلكه پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته شده .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتواني به آن ها تكيه كني و از
غم زندگي برايش اشك بريزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلكه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است كه مجبوري آخرش را با .
جدائي به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلكه نداشتن يك همراه واقعي است كه در سخت ترين شرايط همدم تو
باشد .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلكه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلكه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 0:8 ] [ دوست قدیمی ]
باز هـــــم خیال تو

مرا

"برداشــــت"
...
کجا می برد نمیدانم!

آهــــای نارفیق

بازی ات که تمـــــــــام شد

مرا دوباره

با همین لباس بی قــــــــراری دیدن دوباره ات

بر سر شعر هـــــــــــایم بنشان !!!


[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 0:4 ] [ دوست قدیمی ]

گرید به حالم کوه و در و دشت از این جدایی

می نالد از غم این دل دمادم فردا کجایی

 سفر بخیر ، سفر بخیر مسافر من

گریه نکن ، گریه نکن بخاطر من

باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره میسپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم

شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری

سردی این بوسه  را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم

میچکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را با تو ای عاشقترین بد کرده ام من


رنگ چشمت رنگ دریا سینه من دشت غمها

یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها

زیر باران با تو بودم زیر باران با تو تنها

باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره میسپارد امشب

این کلام آخرینت

برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی

از سفر اما نمیشه باور من

رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از جانم گناهم

این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من


گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمیشه باور من

کی رود از خاطر من آخرین بوسه شبی در زیر باران

رفتی و کردم صدایت اما در آغوش شب گشتی تو پنهان

این کلام آخرینت....

دانلود

[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 23:27 ] [ دوست قدیمی ]
نگران نباش!
حال من خوب است
بزرگ شده ام
دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گُم شوم
آموخته ام که این فاصله ی کوتاه بین لبخند و اشک نامش زندگی ست
آمــوختــه ام
که دیگــر دلم برای " نبــودنـت " تنگ نشــــود
راســــــتی
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز
خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام ...!
" حــــال مـــن خـــــــوب اســت "
خــــــوبِ خــــوب ...
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 23:49 ] [ دوست قدیمی ]
شویی هاستم د دلتنگی بنالم

مجالی وم نده اسر زلالم

شنفتم که دلم وا موره میگت

خدایا یا تو کری یا مه لالم ؟

خدایا اولش سغفار و تووه

خور نارم که هیست یا درووه

اگر هیست سی چی یه گل کریمیت

دوا درد دل ژاری نمووه ؟


موون چل ساله صبر تو کی دونه

کی تا چل سال هنی زنه میمونه . .

 

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 15:13 ] [ دوست قدیمی ]

رانده از هر جمع از هر جا شدی

 دیدی ای دل عاقبت تنها شدی

ابرویت رفت رازت فاش شد

  عاقبت ای مشت بسته وا شدی

کو کدامین دست دستت را گرفت

    بر زمین خوردی و تنها پا شدی

روزهایت خاکی و خاکستری است

   گوشه گیر خلوت شبها شدی

اهل بودی ساده من صاف من

        کوچه گردی بی سر و بی پا شدی.

روی دست دغدغه پرپر زدی

  زیر بار بیقراری تا شدی

گم شدن زخمی شدن بی کس شدن

  این شدنها سخت بود اما شدی

گفته بودی می روم دریا شوم

 چاه ابی خشک در صحرا شدی

تو بزرگی ای غم معصوم عشق

در دل تنگم چگونه جا شدی؟

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 11:20 ] [ دوست قدیمی ]

شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 20:34 ] [ دوست قدیمی ]
دختري سه ساله د خراوه شام                             د غم بي باويي كردم كواو

دختري كه پا پر آوله                                            مي زن و موردنش  د مين غافله

مياش كنن سي يه بويه ناشت                            د غم بي ياروي د جا گريوه هم ناشت

دختري سه ساله رت و ته بويه                            تا دل اسيرو د داغ غمش پر خي بويه

امشو د خراوه شام نور خدا                                رت وتي خدا د مين ناليا

سعيد حسنوند ۹/۱۰/۱۳۹۰ ساعت ۰۰:۴۰ مصادف با ۵ صفر

[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 0:45 ] [ دوست قدیمی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم.»

خدایا از آنچه کرده ام اجر نمی خواهم و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمی فروشم، آنچه داشته ام تو داده ای و آنچه کرده ام تو میسرنمودی، همه استعدادهای من، همه قدرتهای من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده ام که پاداشی بخواهم.

خدایا هنگامی که غرش رعد آسای من در بحبوحه طوفان حوادث محو می شد و به کسی نمی رسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپدید می شد... تو ای خدای من، ناله ضعیف شبانگاه مرا می شنیدی و بر قلب خفته ام نور می تافتی و به استغاثه من لبیک می گفتی. تو ای خدای من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت نا امیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی. در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی... خدایا تو را شکر می کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچکس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.

موضوعات وب
امکانات وب

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ