تبليغاتX
لبخند اشک


لبخند اشک

آرزویم این است:

نتراود اشک در چشم تو هرگز

مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد به هر اندازه دلت می خواهد

 

تبصره: خدایا خیلی دوست دارم حتی اگه هیچ کدوم از آرزوهامو برآورده نکنی...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388| ساعت 12:17| توسط یاسمن| |

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند

 " عشق بورز به آنها که دلت را شکستند "

 دعا کن برای آنها که نفرینت کردند

 " درخت باش به رغم تبرها "

 بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست .

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388| ساعت 16:25| توسط سعيد | |

دوستت دارم


    حتي اگر قرار باشد


                 شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت


       تمام پس کوچه ها را


                  زير باران، قدم بزنم.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388| ساعت 14:20| توسط سعيد | |

 آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
  ابر با آن پوستين سرد نمناکش
  باغ بي برگي
  روز و شب تنهاست؛
  با سکوت پاک غمناکش


  ساز او باران ؛ سرودش بـاد
  جامـه اش شولاي عريـاني ست
  ور جز اينش جامه اي بايد؛
  بافته بس شعله ي زر تار پودش باد
  گو برويد يا نرويد؛ هر چه در هر جا که خواهد يا نميخواهد
  باغبان و رهگذاري نيست
  باغ نوميدان؛
  چشم در راه بهاري نيست


  گر زچشمش پرتو گرمي نمي تابد
  ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
  باغ بي برگي که مي گويدکه زيبا نيست؟
  داستان از ميوه هاي سر به گردون ساي اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد


  باغ بي برگي
  خنده اش خوني ست اشک آميز
  جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
  پادشاه فصل ها پاييز

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388| ساعت 16:50| توسط سعيد | |

 
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388| ساعت 9:14| توسط سعيد | |

 
الهی! چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم؟
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388| ساعت 0:29| توسط یاسمن| |

دختری کنجکاو می پرسید:


ایها الناس عشق یعنی چه؟

 

دختری گفت: اولش رویا


آخرش بازی است و بازیچه

 

مادرش گفت: عشق یعنی رنج


پینه و زخم و تاول کف دست


پدرش گفت: بچه ساکت باش


بی ادب! این به تو نیامده است


رهروی گفت: کوچه ای بن بست


سالکی گفت: راه پر خم و پیچ


در کلاس سخن معلم گفت:


عین و شین است و قاف، دیگر هیچ


دلبری گفت: شوخی لوسی است

 

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟


مفلسی گفت: عشق پر کردن


شکم خالی زن و فرزند


شاعری گفت: یک کمی احساس


مثل احساس گل به پروانه


عاشقی گفت: خانمان سوز است


بار سنگین عشق بر شانه

 

شیخ گفتا:گناه بی بخشش


واعظی گفت: واژه بی معناست


زاهدی گفت: طوق شیطان است


محتسب گفت: منکر عظما ست


قاضی شهر عشق را فرمود:

 

حد هشتاد تازیانه به پشت

 

جاهلی گفت: عشق را عشق است


پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت


رهگذر گفت: طبل تو خالی است


یعنی آهنگ آن ز دور خوش است


دیگری گفت: از آن بپرهیزید


یعنی از دور کن بر آتش دست

 

چون که بالا گرفت بحث و جدل


توی آن قیل و قال من دیدم

 


طفل معصوم با خودش می گفت:


من فقط یک سوال پرسیدم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388| ساعت 15:5| توسط سعيد | |

يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا مي توانيد راهي

غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟ برخي از دانش آموزان گفتند با

بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند. برخي «دادن گل و هديه» و

«حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم

گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه

 بيان عشق مي دانند.در آن بين ، پسري برخاست و پيش از اين که

 شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي

 تعريف کرد: يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند

 طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه

رسيدند درجا ميخکوب شدند.


يک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده

 بود. شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار

نبود.رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچکترين

 حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد

 زيست شناس فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله

ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش

زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان

شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوي اما پرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه

 فرياد مي زد؟



بچه ها حدس زدند حتماً از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته

 است!


راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که « عزيزم ، تو بهترين مونسم

بودي . از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود .››


قطره هاي بلورين اشک، صورت راوي را خيس کرده بود که ادامه داد:

همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که

 حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ،

 با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه ترين

و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود ...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388| ساعت 9:16| توسط سعيد | |

امروز صبح­ که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اون همه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.

نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن   مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي، شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب، من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه، عيبي ندارد، مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

دوست و دوستدارت:خدا

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388| ساعت 9:37| توسط یاسمن| |

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست


                                                            "فاضل نظری"
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388| ساعت 9:12| توسط سعيد | |

به ستاره ها نگاه کن به چشمک زدنشون بخند ولی بهشون دل نبند. چون چشمک زدنشون از روی عادته.
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388| ساعت 0:43| توسط یاسمن| |

من دلم ميخواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم
اي دوست خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست كجاست

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388| ساعت 13:15| توسط یاسمن| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388| ساعت 11:14| توسط سعيد | |

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي

راويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را

مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا

 را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،

دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي

 خودت دعا کني؟ . بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران

 نگزارده اند.


نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388| ساعت 10:57| توسط سعيد | |

 عشق ادم کوکي         

مهربانم ای خوب ...

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا ...

بین آدمهایی، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها ، به تو می اندیشد !

وکمی ...

دلش از دوری تو دلگیر است ...



مهربانم ای خوب...

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعا یش این است :

" زیر این سقف بلند ، هر کجا که هستی ، به سلا مت باشی ...

ودلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ...
مهربانم ای خوب ...

یاد قلبت باشد ...

یک نفر هست که رویایش را ،

همه ی هستی و دنیایش را ، به شکوفایی احساس تو پیوند زده !

و دلش می خوا هد ،

لحظه ها را با تو به خدا بسپارد ...



مهربانم ای خوب ...

یک نفر هست که با تو ،

تک و تنها با تو ،

پر اندیشه ی شعر است و شعور !

پر احساس خیال است و سرور !



مهربانم این بار یاد قلبت باشد ،

یک نفر هست که با تو،

به خداوند جهان نزدیک است ...

وبه یادت هر صبح ، گونه ی سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد!

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه ی خورشید شوی ،

و پر از عاطفه و عشق و امید ...

و به شب معجزه ی آبی فردا برسی

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388| ساعت 10:44| توسط سعيد | |

من از این پس به همه عشق جهان می خندم

به هوس بازی این بی خبران می خندم

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است 

 کارم از گریه گذشتست و به آن می خندم

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388| ساعت 13:5| توسط سعيد | |

به  خاطر  همه  خاطراتی  که  تو  ذهنم  نقش  دادی...

   از  تو  متشکرم...

    به  خاطر  اینکه  باعث  شدی  تا  بفهمم  که  دوست  داشتن  کسی  که  دیگه 

    دوستت   نداره  چقدر  احمقانه  است...

   از  تو  متشکرم...

    به  خاطر   لحظه هایی  که  به  من  بخشیدی و  لحظه هایی  که  ازم  گرفتی...

   از  تو  متشکرم...

    به  خاطر  اینکه  به  من  یاد  دادی که  راحت  بتونم  فراموش  کنم  ولی  به  من

    یاد   ندادی  که  با  فراموش  کردن هر  چیزی خودم هم به  فراموشی سپرده میشم...

   از  تو  متشکرم...

     به  خاطر  اینکه  بهم   فهموندی که   دلدادگی  دروغه  و هر  کس  از  عشق  گفت،

     صد  در صد  دروغگوی  بزرگی  است...

   از  تو  متشکرم...

    به  خاطر  اینکه باعث  شدی  مسیر  زندگی ام  رو عوض  کنم  و با  آدم ها  همانطور

    که  خودم  دوست  دارم  زندگی  کنم.

   از  تو  متشکرم...

    به  خاطر  هر  آنچه  که  من  فهمیدم  بعد از اینکه از  تو  کلمه   خداحافظ   را  شنیدم.

    از  تو  به  خاطر  خیلی  چیزای  دیگه  متشکرم  اما می  ترسم که  با  گفتن  اونها   تو

     را  هم   از  یاد  ببرم...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388| ساعت 9:35| توسط سعيد | |

 

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی                 چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
 
شیرین تر از آنی به شکر خنده که گویم            ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
 
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه                         هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی

صدبار بگفتی که دهم زان دهنت کام                  چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی

گویی بدهم کامت و جانت بستانم                     ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند                  بیمار که دیدست بدین سخت کمانی

چون اشک بیندازیش از دیده حافظ                      آن را که دمی از نظر خویش برانی

 

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388| ساعت 16:48| توسط سعيد | |

امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
در خانه کسی نیست
نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
در این دنیا کسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا
تویی تنها ، منم تنها
نکن امروز را فردا ، بیا با ما ، بیا تا ما
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

در این دنیای نا هموار
که می بارد به سر آوار
به حال خود مرا نگذار
رهایم کن از این تکرار
آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است
حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388| ساعت 16:42| توسط سعيد | |

قول دادم ام

 هنگام شنیدن نامت بی خیال باشم!

از این قول در گذر!

چرا که با شنیدن نامت

صبر ایوب را کم دارم

برای فریاد نزدن!

 

                              "نزار قبانی"

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388| ساعت 15:12| توسط سعيد | |

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی

 فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را

انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت

 زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ، دستهایش را

مچاله کرد لای پاهایش ، خیابان ساکت بود ، فکرش را

برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش

زد در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها

 را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،

 هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ، مچاله تر شد ، باید

زودتر خوابش میبرد صدای گام هایی آمد و .. رفت ، مرد با

 خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر

ندارد ، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، اگر کسی می فهمید

 او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند

 ، مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ، معشوقه

هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید

 ، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای

 آمدن به شهر ، گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی

می کنیم فاطی ، دست پر میام ... فاطمه باز هم خندیده

 بود ، آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ، برایش خبر آوردند

 فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار

پولدار ، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید

 ، آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ، رفت بیمارستان

، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب

بود ، حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و

یک شب شام و شروع یک کاسبی ، پیغام داد به فاطمه بگویند

 دارد برمیگردد یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش

نمی رسید ، پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح

خوابش نبرد ، صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان

 نشست ، - داداش سیگار داری؟ سیگاری نبود ، جوان اخم کرد

، نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ،

خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم چشم باز کرد

، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ،

 پاشد : - پولام .. پولاااام ، صدای مبهم دلسوزی می آمد ،

 - بیچاره ، - پولات چقد بود ؟ - حواست کجاست عمو ؟

پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ،

 نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ، جای بخیه های

 روی کمرش سوخت ، برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری

به آن پاسگاه ، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،

دل برید ، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ، ...

 - پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...

چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ،

 خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ، در بانک باز

 شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می آمدند و می رفتند

 ، - داداش آتیش داری؟ صدا آشنا بود ، برگشت ، خودش بود

 ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ، چشم ها

قلاب شد به هم ، فرصت فکر کردن نداشت ، با همه نیرویی

که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ، - آی دزد ،

 آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...

 جوان شناختش ، - ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن

 آشغال ... پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها

 ، دوباره سوخت ، و دوباره .... افتاد روی زمین ، جوان دزد فرار کرد

 ، - آییی یی یییییی مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،

دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،

- بگیریتش .. پو . ل .. ام صدایش ضعیف بود ، صدای مبهم

 دلسوزی می آمد ، - چاقو خورده ... - برین کنار .. دس بهش

 نزنین ... - گداس؟ - چه خونی ازش میره ... دستش را گذاشت

جای خالیه کلیه اش دستش داغ شد چاقوی خونی افتاده بود

 روی زمین ، سرش گیج رفت ، چشمهایش را بست و ... بست

. نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا

 تاریک بود ... تاریک . ......... همه زندگی اش یک خبر شد

 توی روزنامه : - یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .

 همین ، هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ، نه کسی

فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد مثل خط

خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ، بالاتر از سیاهی

که رنگی نیست ، انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش

 را بفروشد به یک آدم دیگر ، شاید فاطمه هم مرده باشد ،

شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم

 زندگی کنند ، کسی چه میداند ؟! کسی چه رغبتی دارد که

 بداند ؟ زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ، قصه

 آدم ها ، مثل لالایی نیست قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388| ساعت 8:29| توسط سعيد | |

 

چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و

چه غريبانه می خنديد آن روز که بي تو مرگم را دید

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388| ساعت 13:15| توسط سعيد | |

ترجیح میدهم با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388| ساعت 12:21| توسط سعيد | |

          

وقتی درد بسیار باشد

                         و

              

    ضربه کاری

 

وقتی اندوه بی نهایت باشد

                                و

                                    غم بی پایان

مجالی برای گریه باقی نمی ماند

وگرنه

        من هم گریستن را بلدم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388| ساعت 11:45| توسط سعيد | |

تقصیر هیچ کس نیست

به نام عشق جسمت را

لگد مال بوسه های هوس آلودشان می کنند

و به نام عشق فراموشت می کنند

                                                    چرا که بر دیگری عاشق تر از تو اند

تقصیر هیچ کس نیست

                                              به نام نجابت باید سکوت کنی

                                           و به نام صبر از درون ویران شوی

تقصیر هیچ کس نیست

                               که

                                   قانون غیرتشان را

                                                         فلم غریزه امضا کرده!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388| ساعت 11:42| توسط سعيد | |

 
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد : او می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند تصویر میکرد . کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند .

روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت .

سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او راتا کلیسا بیاورند چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت . گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند : دستیاران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خود پرستی که به خوبی در آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد .

وقتی که کارش تمام شد گدا که دیگر کمی مستی از سرش پریده بود چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه  گفت : « من این تابلو را قبلا دیده ام » .

داوینچی با تعجب پرسید : « کی ؟ »

- سه سال قبل پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم . موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!

بر گرفته از کتاب « شیطان و دوشیزه پریم » پائولو کوئیلو  

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388| ساعت 9:2| توسط سعيد | |

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لب های من
تشنه ای سیراب شد  ‚ سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهرویی در خواب شد ‚ در خواب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ، من ترا بیگانه ام

آه از این دل ، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا ، کس به آوازش نخواند

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388| ساعت 11:29| توسط سعيد | |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام را از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388| ساعت 15:23| توسط سعيد | |

ی

‌می گویند بازگشته‌ای
بی آن‌که دیده‌اَت باشند
من اما
در برقِ خونِ چشم‌هاشان دیده‌ام‌اَت
می‌گویند بازگشته‌ای
بی آن‌که شنیده‌اَت باشند
من اما شنیده‌ام‌اَت
میانِ نجواترسِ کلماتِ روشن‌شان
می‌گویند بازگشته‌ای
بی آن‌که لمس‌اَت کرده باشند
من اما لمس‌اَت کرده‌ام
در هُرم ِ خالیِ سردِ تَـن‌پیرهن‌های پُر وصله‌پینه‌شان
می‌گویند بازگشته‌ای
بی آن‌که بوییده‌اَت باشند
من اما
میانِ عطر گرم نفس‌نفس‌هایِ بریده سردشان بوییده‌ام‌اَت
می‌گویند بازگشته‌ای
بی آن‌که چشیده‌اَت باشند
من اما چشیده‌ام‌اَت
در جُرعه جرعه‌ی شرابِ تلخِ بی‌بوسه‌هات مستی‌شان
...
می‌گویند بازگشته‌ای
بی آن‌که با حسّ ِ دیگری داشته‌اَت باشند
از تغییر ِ محسوسِ لَحنِ شعرهایِ چشم‌هایِ من و
از شکوفه‌کردنِ چوب‌خط‌هاشان بر دیوارها
                                     می‌گویند بازگشته‌ای
...
من امّا تپیده‌ام‌اَت
در خاکستر ِ اُجاقِ همیشه‌روشنِ پسِ اُستخوان‌هایِ سینه‌ام
از رویِ خطوطِ روشنِ دست و پیشانیِ به سویِ تواَم...


                                                                                      "علی صالحی بافقی"

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388| ساعت 13:13| توسط سعيد | |

غم هجران تو را چاره و درمان چه کنم

همه روز و همه شب ديده ي گريان چه کنم

اي که آرامش جان در گروي روي تو بود

رفتي و بي تو بر اين حال پريشان چه کنم

تن من ني شد و شد نغمه ي دل بي تو حزين

واي بر من تو بگو با ني نالان چه کنم

کس ندانست که چه بگذشت ميان من و تو

بي تو در انجمن اين همه نادان چه کنم؟

زردي صورت اگر سرخ شد از سيلي دست

چاره ي اين همه بيتابي پنهان چه کنم؟

دل چرا بردي اگر قصد سفر بود تو را؟

دل حلالت تو بگو با تن بي جان چه کنم؟

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388| ساعت 10:5| توسط سعيد | |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا